حكيم ابوالقاسم فردوسى
277
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
طرب نشستند و شاديها كردند گوش از ناله و زارى گردان ايران كرمى شد ، چه هر يك از كشته شدن كسان خويش فغان و شيون مىكردند . باز گشتن بهرام به جستن تازيانه به رزمگاه چون پاسى از شب گذشت و دو سپاه دور از هم آرميدند ، بهرام پيش پدر رفت و گفت : بدان گه كه آن تاج برداشتم * به نيزه به ابر اندر افراشتم يكى تازيانه ز من گُم شده است * چو گيرند بىمايه تركان به دست به بهرام پر مايه باشد فسوس * جهان پيش چشمم بود آبنوس نام من بر چرم آن تازيانه نوشته شده و مرا ننگ است كه به دست سپهدار تركان بيفتد . مىروم تازيانهام را بيابم . گودرز پير جواب داد : پسرم ، مىخواهى براى پاره چرمى كه بر آن تسمهاى بسته شده ، در اين شبانگاه خود را به كام خطر بيندازى ، و زندگى را بر همه تلخ كنى . بهرام گفت : خون من سرختر از خون ديگر سرداران نيست . اگر در اين كار كشته شدم چه باك . مرگ هر زمان و هر جا مقدر است فرا مىرسد ، و از آن گريختن نتوان . گيو به بهرام گفت : من چند تازيانه دارم . دستهء يكى از زر و سيم ، و دستهء دو تاى ديگر آراسته به گوهر است يك تازيانه نيز كاووس شاه به من بخشيده كه گوهر آگين و پر بهاست . پنج تازيانهء ديگر نيز دارم كه همه زرنگار است . همه را به اين شرط كه به جستجوى تازيانهء خود نروى به تو مىبخشم . بهرام گفت : اى بزرگ مرد پر خرد ، چنان كه گفتم من اين ننگ به خود نمىپسندم كه تازيانهام به دست سپهدار تركان بيفتد و به دشمنان بنمايد . آنگاه بر اسب نشست و به رزمگاه رفت . ميدان جنگ از تابش ماه نيمه روشن ، و تن بىجان سپاهيان پراگنده بود . يكى از آنان رمقى در تن داشت . چون بهرام از كنارش گذشت